تبليغاتX
HSOM

HSOM

خودتان را باور کنید... :)

پروفسور استفان هاوكينگ

 

 او از هر گونه تحرك عاجز است. نه مي تواند بنشيند نه برخيزد. نه راه برود. حتي قادر نيست دست و پايش را تكان بدهد يا بدنش را خم و راست كند. از همه بدتر توانايي سخن گفتن را نيز ندازد. زيرا عضلات صوتي او كه عامل اصلي تشكيل و ابراز كلمات اند مثل 99 درصد بقيه عضلات حركتي بدنش در يك حالت فلج كامل قرار دارند. مشتي پوست و استخوان است روي يك صندلي چرخدار كه فقط قلبش و ريه هايش و دستگاه هاي حياتي بدنش كار مي كنند و بخصوص مغزش فعال است. يك مغز خارق العلده كه دمي از جستجو و پژوهش و رهگشايي بسوي معماها و نا شناخته ها باز نمی ماند.

هاوكينگ پرآوازه ترين دانشمند دهه آخر قرن بيستم است كه اكنون در دانشگاه معروف كمبريج همان كرسي استادي را در اختيار داردكه بيش از دو قرن پيش زماني به اسحق نيوتن كاشف قانون جاذبه تعلق داشت.همچنين وي را انيشتين دوم لقب داده اند زيرا مي كوشد تئوري معروف نسبيت را تكامل بخشد و از تلفيق آن با تئوري هاي كوانتومي فرمول واحد جديدي ارائه دهد كه توجيه كننده تمامي تحولات جهان هستي از ذرات ريز اتمي تا كهكشانهای عظیم باشد.

اينشتين معتقد بود كه چنين فرمول يا قانون واحدي مي بايست وجود داشته باشد و سالهاي آخر عمرش را در جستجوي آن سپري كرد اما توفيقي نيافت.

استيفن هاوكينگ شهرت و اعتبار علمي خود را مديون محاسبات رياضي پيچيده و بسيار دقيقي است كه در مورد چگونگي پيدايش و تحول سياهچاله هاي آسماني يا حفره هاي سياه انجام داده است.اين اجرام فوق العاده متراكم كه به علت قدرت جاذبه بسيار قوي حتي نور امكان جدايي از سطح آن ها را نداردوجودشان بر اساس تئوري نسبيت انيشتين پيش بيني شده بود و به همين جهت هم سياهچاله ناميده شدند.رديابي و رويت آنها بوسيله قويترين تلسكوپ ها يا هر وسيله ديگر تا كنون ممكن نبوده است. با وجود اين استيفن هاوكينگ با قدرت انديشه و محاسبات رياضي چون و چرا ناپذيرش- نه فقط وجود سياهچاله ها را به اثبات رسانده و چگونگي شكل گيري و تحول آن ها را نشان داده بلكه به نتايج جالبي در رابطه اين اجرام با كيفيت وقوع انفجار بزرگ Big Bang در آغاز پيدايش كيهان دست يافته است كه در دانش فيزيك اختري و كيهان شناسي اهميت بسزايي دارد و به عقيده صاحبنظران بناي اينعلوم در قرن آینده تشکیل خواهد داد.

كتاب جديد هاوكينگ در اين زمينه كه بعنوان سياهچاله ها و جهان هاي نوزاد انتشار يافت در محافل علمي جهان مثل يك بمب صدا كرد و شگفتي فراوان برانگيخت. اما قبل از اشاره خلاصه اي مي آوريم از زندگي نويسنده اش كه براستي از کتاب های او شگفتی برانگیزتر است.

استيفن هاوكينگ در 8 ژانويه 1942 در شهر دانشگاهي آكسفورد زاده شد و دوران كودكي و تحصيلات اوليه اش را در همان شهر گذرانيد. از همان زمان به علوم رياضيات علاقه داشت و آرزوي دانشمند شدن را در سر مي پروراند اما در مدرسه يك شاگرد خودسر و بخصوص بد خط شناخته مي شد و هرگز خود را در محدوده كتاب هاي درسي مقيد نمي كرد بلكه چون با مطالعات آزاد سطح معلواتش از كلاس بالاتر بود هميشه سعي داشت در كتاب هاي درسي اشتباهاتي را گير بياورد و با معلمان به جر و بحث و چون و چرا بپر دازد !
پدر و مادرش از طبقه متوسط بودند با يك زندگي ساده در خانه اس شلوغ و فرسوده اما مملو از كتاب كه عادت به مطالعه را در فرزندانشان تقويت مي كرد. فرانك پدر خانواده پزشك متخصص در بيماري هاي مناطق گرمسيري بود و به همين جهت نيمي از سال را به سفرهاي پژوهشي در مناطق آفريقايي مي گذرانيد. اين غيبت هاي متوالي برلي بچه ها چنان عادي شده بود كه تصور مي كردند همه پدر ها چنين وضعي دارند. و مانند پرندگان هر ساله در فصل سرما به مناطق آفتابي مهاجرت مي كنند و بعد به آشيانه بر مي گردند. در عين حال غيبت هاي پدر نوعي استقلال عمل و اتکا به نفس در بچه ها ایجاد می کرد.

استيفن در 17 سالگي تحصيلات عاليه را در رشته طبيعي آغاز كرد و از همان زمان به فيزيك اختري و كيهان شناسي علاقه مند شد زيرا در خود كنجكاوي شديدي مي يافت كه به رمز و راز اختران و آغاز و انجام كيهان پي ببرد. سالهاي دهه 60 عصر طلايي كشف فضا- پرتاب اولين ماهواره ها و سفر هيجان انگيز فضانوردان به كره ماه بود و بازتاب اين وقايع تاريخي در رسانه ها جوانان را مجذوب مي كرد. بعلاوه استيفن از كودكي عاشق رمان هاي علمي تخيلي بود و مطالعه آن ها نيز بر اشتياق او به كسب معلومات بيشتر در فيزيك و نجوم و علوم ديگر مي افزود. او دوره سه ساله دانشگاه را با موفقيت به پايان برد و آماده مي شد تا دوره دكترا را در رشته كيهان شناسي آغاز كند.
اما به دنبال احساس ناراحتي هايي در عضلات دست و پا استيفن در ژانويه 1963 يعني آغاز بيست و يكسالگي مجبور به مراجعه به بيمارستان شد و آزمايش هايي كه روي او انجام گرفت علائم بيماري بسيار نادر و درمان ناپذيري را نشان داد. اين بيماري كه به نام ALS شناخته مي شود بخشي از نخاع و مغز و سيستم عصبي را مورد حمله قرار مي دهد و به تدريج اعصاب حركتي بدن را از بين مي برد و با تضعيف ماهيچه ها فلج عمومي ايجاد مي كند بطوريكه بمرور توانايي هرگونه حركتي از شخص سلب مي شود. معمولا مبتلايان به اين بيماري بي درمان مدت زيادي زنده نمي مانند و اين مدت براي استيفن بين دو تا سه سال پيش بيني شده بود.

نوميدي و اندوه عميقي را كه پس از آگاهي از جريان بر استيفن مستولي شد مي توان حدس زد. ناگهان همه آرزوهاي خود را بر باد رفته ميديد. دوره دكترا-روياي دانشمند شدن - كشف رمز و راز كيهان - همگي به صورت كاركاتورهايي در آمدند كه در حال دورشدن و رنگ باختن به او پوزخند مي زدند. بجاي همه آن خيال پروريهاي بلند پروازانه حالا كاري بجز اين از دستش بر نمي آمد كه در گوشه اي بنشيند و دقيقه ها را بشمارد تا دوسال بعد با فلج عمومي بدن زمان مرگش فرا برسد.

به اتاقي كه در دانشگاه داشت پناه برد و در تنهايي ساعتها متفكر و بي حركت ماند. خودش بعدها تعريف كرده است كه آن شب دچار كابوسي شد و در خواب ديد كه محكوم به اعدام شده است و او را براي اجراي حكم مي برند و در آن موقعيت حس كرد كه هر لحظه زندگي چقدر برايش ارزشمند است. بعد از بيداري به ياد آورد كه در بيمارستان با يك جوان مبتلا به بيماري سرطان خون هم اتاق بوده و او از فرط درد چه فريادهايي مي كشيد. پس خود را قانع كرد كه اگر به بيماري لادرماني مبتلاست اما لااقل درد نمي كشد. بعلاوه طبع لجوج و نقادش كه هيچ چيز را به آساني نمي پذيرفت هشدار داد كه از كجا معلوم كه پيش بيني پزشكان درست از كار در بيايد و چه بسا كه از نوع اشتباهات كتب درسي باشد!
اما آنچه به او قوت قلب و اعتماد به نفس بيشتري براي مبارزه با نوميدي و بدبيني داد آشنايي اش در همان ايام با دختري به نام (جين وايلد) بود كه عد ها همسرش شد و نقش فرشته نگهبانش را به عهده گرفت. جين اعتقادات مذهبي عميقي داشت و معتقد بود كه در هر فاجعه اي بذراهي اميد وجود دارد كه با استقامت و قدرت روحي خود مي تواند رشد كند. و بارور شود. بايد به خداوند توكل داشت و از ناكاميهايي كه پيش مي آيد خيزگاههايي براي كاميابي ساخت.
جين دانشجوي دانشگاه لندن بود اما تحت تاثير هوش فوق العاده و شخصيت استثنايي استيفن چنان مجذوب او شده بود كه هر هفته به سراغش مي آمد و ساعتي را به گفتگوي با او مي گذرانيد و آمپول خوشبيني تزريق مي كرد.آنها پس از چندي رسما نامزد شدند و استيفن تحصيلات دانشگاهي اش را از سر گرفت زيرا براي ازدواج با جين مي بايست هرچه زودتر دكتراي خود را بگيرد و كار مناسبي پيدا كند.
و او طي دو سال با اشتياق و پشتكار اين برنامه را عملي كرد در حاليكه رشد بيماري لعنتي را در عضلاتش شاهد بود و ابتدا به كمك يك عصا و سپس دو عصا راه مي رفت. ازدواجش با جين در سال 1965 صورت گرفت و او چنان غرق اميد و شادي بود كه به پيش بيني دو سال پيش پزشكان در مورد مرگ قريب الوقوعش نمي انديشيد.
پروفسور استيفن هاوكينگ اكنون 61 سال داردو ظاهرا بيش از يك ربع قرن قاچاقي زندگي كرده است. البته اگر بتوان وضع کاملا استثنایی او را در حال حاضر زندگی نامید!

پيش بيني پزشكان در مورد بيماري فلج پيش رونده او نادرست نبود و اين بيماري اكنون به همه بدنش چنگ انداخته است. از اواخر دهه 60 براي نقل مكان از صندلي چرخدار استفاده مي كند و قدرت تحرك از همه اجزاي بدنش بجز دو انگشت دست چپش سلب شده است. با اين دو انگشت او مي تواند دكمه هاي كامپيوتر بسيار پيشرفته اي را فشار دهد كه اختصاصا براي او ساخته اند و بجايش حرف مي زند. و رابطه اش را با دنياي خارج برقرار مي كند زيرا از سال 1985 قدرت تکلم خود را هم از دست داده است.

در آن سال او پس از بازگشت از سفري به درو دنيا براي مدتي در ژنو بسر مي برد كه مركز پژوهشهاي هسته اي اروپاست و دانشمندان اين مركز جلسات مشاوره اي با او داشتند. يك شب كه استيفن هاوكينگ تا دير وقت مشغول كار بود ناگهان راه نفس كشيدنش گرفت و صورتش كبود شد بيدرنگ او را به بيمارستان رساندند و تحت معالجات اضطراري قرار دادند. معمولا مبتلايان به بيماري ALS در مقابل ذات الريه حساسيت شديدي دارند و در صورت ابتلاي به آن ميميرند كه اين خطر براي استيفن هاوكينگ هم پيش آمده بود و گرفتن راه تنفس او ناشي از ذات الريه بود. پس از چند روز بستري بودن در بخش مراقبتهاي ويژه بيمارستان سرانجام با اجازه همسرش تصميم گرفته شد كه با عمل جراحي مخصوص مجراي تنفس او را باز كنند اما در نتيجه اين عمل صداي خود را براي هميشه از دست می داد.

عمل جراحي با موفقيت صورت گرفت و بار ديگر استيفن از خطر مرگ جست. هر چند قدرت تكلم خود را از دست داد اما با جايگزيني كامپيوتر مخصوص سخنگو ارتباط او با اطرافيانش حتي بهتر از سابق شد زيرا قبلا بعلت ضعف عضلات صوتي با دشواري و نارسايي زياد صحبت مي كرد. كامپيوتر سخنگو را يك استاد آمريكايي كامپيوتر در كاليفرنيت براي او ساخت و تقديمش كرد. برنامه ريزي اين دستگاه شامل سه هزار كلمه است و هر بار كه استيفن بخواهد سخني بگويد مي بايست با انتخاب كلمات و فشردن دكمه هاي كامپيوتر به كمك دو انگشتش كه هنوز كار مي كنند جمله مورد نظرش را بسازد و صداي مصنوعي به جاي او حرف مي زند. البته اينگونه سخنگويي ماشيني طولاني تر است اما خود استيفن كه هرگز خوشبيني اش را از دست نمي دهد عقيده دارد كه به او وقت بيشتري مي دهد براي انديشيدن آنچه مي خواهد بگويد و سبب مي شود كه هرگز نسنجيده حرف نزند.
ويلچر يا صندلي چرخدار استيفن كه بوسيله آن رفت و آمد مي كند نيز از پيشرفته ترين پديده هاي تكنولوژي است و با نيروي الكتريكي حركت مي كند. وي اتكاي زيادي به ويلچر خود دارد چون علاوه بر حركت با آن وسيله اي براي ابراز احساساتش نيز محسوب مي شود. مثلا اگر در يك ميهماني به وجد آيد با ويلچرش به سبك خاص خود مي رقصد و چنانچه صبر و حوصله اش را در مورد يك شخص مزاحم از دست بدهد در يك مانور سريع از روي پاهاي او رد مي شود !!! بسياري از شاگردانش ضربه چرخهاي ويلچر او را تجربه كرده اند و به گفته خودش يكي از تاسف هايش اين است كه طعم اين تجربه را به مارگارت تاچر نچشانده است !
يكي از شگفتيهاي اين آدم مفلوج و نحيف كه به ظاهر بايد موجودي تلخ و غمزده و منزوي باشد شوخ طبعي و شيطنت كودكانه اوست كه بخصوص در برق نگاه هوشمندانه و رندانه اش ديده مي شود. در حاليكه اجزاي چهره اش بي حركت و فاقد هرگونه واكنش احساسي و عاطفي هستند اما چشمانش مي درخشند.
انگار به هزار زبان با مخاطب سخن مي گويند. او بهيچوجه خودش را منزوي نكرده است. به كنسرت و پارك مي رود. در رستوران غذا مي خورد. در انجمن هاي دانشجويان شركت مي كند. و سر به سر شاگردانش كه هميشه او را سوال پيچ مي كنند مي گذارد. شيوه شيطنت آميزش اينست كه پاسخگويي را گاهي عمدا كش مي دهد و در حاليكه پرسش كنندگان پس از چند دقيقه انتظار پاسخ مفصلي را براي سوال خود پيش بيني مي كنند با يك كلمه بله يا نه از كامپيوتر سخنگویش همه را به خنده می اندازد.

اين اعجوبه فاقد تحرك عاشق جنب و جوش و گشت و سياحت است و تا كنون دوبار به سفر دور دنيا رفته و حتي از چين و ديوار باستاني آن ديدن كرده است. همچنين در صدها كنفرانس و سمينار علمي شركت كرده است و به ايراد سخنراني پرداخته است. كه البته اين سخنراني ها قبلا در نوار ضبط و در روز كنفرانس پخش مي شود.
پرفروشترين کتاب علمیاز نكات جالب ديگر در زندگي استيفن هاوكينگ يكي هم اينست كه او در سالهاي اوليه زناشويي اش با جين وايلد از او صاحب سه فرزند شد يك دختر و دو پسر. لذت پدري و احساس مسئوليت در تامين زندگي فرزندان يكي از مهمترين انگيزه هايي بود كه او را در مقابله با مشكلاتش ياري داد زيرا با طبع لجوج و بلندپروازش اصرار داشت كه بهترين امكانات زندگي و تحصيل را براي بچه هايش فراهم كند و اين امر مخارج هنگفتي روي دستش مي گذاشت. هزينه خودش هم كم نبود چون مي بايست به دو پرستار تمام وقت و يك دستيار حقوق بپردازد و درامد استادي دانشگاه كفاف اين مخارج را نمي داد. به همين جهت در اواسط دهه 80 به فكر نوشتن كتاب افتاد و در سال 1988 كتاب معروف خود به نام ( تاريخ كوتاهي از زمان) را منتشر كرد.{بزودي اين كتاب را در سايت خواهيم آورد}
در اين كتاب كه به فارسي هم ترجمه شده است استيفن هاوكينگ به زبان ساده و قابل فهم عامه پيچيده ترين مسائل فيزيك جديد و كيهان شناسي و بخصوص ماهيت زمان و فضا را بررسي كرده و نظريات و محاسبات خودش را شرح داده است. بي آنكه خواننده را با فرمولها و معادلات رياضي بغرنج گيج كند. اما به رغم سادگي بيان و جذابيت مباحث بسياري از مردم از آن سر در نمي آورند. زيرا ايده هاي مطرح شده در كتاب در سطح بالاي علمي است. با وجود اين كتاب مزبور 8 ميليون نسخه به فروش رفته و 183 هفته در ليست 10 كتاب پرفروش جهان قرار داشته است و طبعا چنين موفقيت بيمانندي مشكلات مادي استيفن را براي هميشه حل مي كند.
كتاب جديد استيفن به نتايج پژوهشها و يافته هاي او درباره ي سياهچاله ها اختصاص دارد. اين اجرام مرموز و فاقد نورانيت آسماني كه بر اساس تئوري پذيرفته شده اي در سالهاي اخير از فروريزي و تراكم ستارگان سنگين وزن پس از اتمام سوخت هسته اي آن ها پديد مي آيند ستارگان ديگر را در اطراف خود مي بلعند و با افزايش جرم و در نتيجه دستيابي به نيروي جاذبه قويتر به تدريج ستارگان دورتر را به كام مي كشند. بدينگونه در سياهچاله ها ماده به حدي از تراكم مي رسد كه هر سانتي متر مكعب آن مي تواند ميليونها و حتي ميلياردها تن وزن داشته باشد و نيروي جاذبه آنچنان قوي است كه نور و هيچگونه تشعشعي امكان خروج از سطح آن ها را ندارد. به همبن جهت ما هرگز نمي توانيم حتي با قويترين تلسكوپها اين غولهاي نامرئي را رديابي كنيم.
اما استيفن هاوكينگ در كتاب تازه اش برداشتهاي متفاوتي از سياهچاله ها ارائه داده است و با محاسبات خود به اين نتيجه مي رسد كه اين اجرام بكلي فاقد نورانيت نيستند و بعلاوه موادي را كه از ستارگان ديگر جذب و بلع مي كنند در مرحله نهايي تراكم به حالتي انفجار گونه از يك كانال ديگر بيرون مي ريزند. منتها آنچه دفع مي شود به همان صورتي نيست كه بلعيده شده است. به عبارت ديگر سياهچاله ها نوعي بوته زرگري هستند كه طلا آلات مستعمل را به شمش تبديل مي كنند. از كانال خروجي عناصر تازه در يك جهان نوزاد تزريق مي شود كه مي توان آن را در مقابل سياهچاله (سفید چشمه) نامید.

شايد سالها طول بكشد تا صحت و سقم نظزيه هاي جديد استيفن هاوكينگ روشن شود زيرا آنقدر تازگي دارد كه عجيب به نظر مي رسد. اما عجيب تر از آن مغز اين مرد است كه اين نظزيه پردازي ها و رهگشائيها از آن مي تراود. او براي محاسبات طولاني و پيچيده رياضي و نجومي خود حتي از نوشتن ارقام روي كاغذ محروم است و بايد همه اين عمليات بغرنج را در مغز خود انجام بدهد و نتايج را در حافظه اش نگهدارد بدينگونه فقط با مغزش زنده است و به قول دکارت چون فکر می کند پس وجود دارد.

اما اين موجود اين آدم معلول و نحيف و عاجز از تحرك و تكلم يك سرمشق است . . . .

برای آنها که با امید تلاش و استقامت بیگانه اند....

براي آن ها كه تواناييهاي انسان و ارزش انديشه سالم و سازنده را دست كم مي گيرند . . .
براي بدبين ها و منفي باف ها كه در افق ديد خود جهان را به گونه سياهچاله اي مخوف و ظلماني مي بينند . . . .

 

به سخن استيفن هاوكينگ : در آنسوي هر سياهچاله سپيد چشمه اي وجود دارد

 

  منبع : سايت هوپا
http://www.hupaa.com/Data/P00014.php

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 3:6  توسط Hd.S  | 

تابستون

تابستان رسید.

خیلی دوسش دارم.

از اینجا تا آخرشو می بوسم.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 20:11  توسط Hd.S  | 

بی بی تو بیا...

 

فاطمیه امسال نیز تمام گشت. اما غم و غربت علی را پایانی نیست...

 

یا فاطمه روز حشر ستاری کن / دل سوختگان خویش رایاری کن

ما با همه گفتیم که با زهرائیم / بی بی تو بیا و آبروداری کن

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 19:27  توسط Hd.S  | 

به مناسبت ایام فاطمیه

ضریح گمشده (عطر گل یاس)

عشق من پاییز آمد مثل پار / باز هم ما باز ماندیم از بهار

احتراق لاله را دیدیم ما / گل دمید و خون نجوشیدیم ما

باید از فقدان گل خون جوش بود / در فراق یاس، مشکی پوش بود

یاس بوی مهربانی می دهد / عطر دوران جوانی می دهد

یاس ها یادآور پروانه اند / یاس ها پیغمبران خانه اند

یاس در هر جا نوید آشتی است / یاس دامان سپید آشتی است

یاس یک شب را گل ایوان ماست / یاس تنها یک سحر مهمان ماست

بعد، روی صبح پر پر می شود / راهی شب های دیگر می شود

یاس مثل عطر پاک نیت است / یاس استنشاق معصومیت است

یاس را آیینه ها رو کرده اند / یاس را پیغمبران بو کرده اند

یاس بوی حوض کوثر می دهد /  عطر اخلاق پیمبر می دهد

حضرت زهرا دلش از یاس بود / دانه های اشکش از الماس بود

داغ عطر یاس زهرا زیر ماه / می چکاند اشک حیدر را به چاه

عشق محزونِ علی یاس است و بس / چشم او یک چشمه الماس است و بس

اشک می ریزد علی مانند رود / بر تن زهرا، گل یاس کبود

گریه آری گریه چون ابر چمن / بر کبود یاس و سرخ نسترن

گریه کن حیدر که مقصد مشکل است / این جدایی از محمد مشکل است

گریه کن زیرا که دخت آفتاب / بی خبر باید بخوابد در تراب

این دل یاس است و روح یاسمین / این امانت را امین باش ای زمین

نیمه شب دزدانه باید در مغاک / ریخت بر روی گل خورشید خاک

یاس خوشبوی محمد داغ دید / صد فدک زخم از گل این باغ دید

مدفن این ناله غیر از چاه نیست / جز تو کس از قبر او آگاه نیست

گریه بر فرق عدالت کن که فاق / می شود از زهر شمشیر نفاق

گریه بر تشت حسن کن تا سحر / که پر است از لخته خون جگر

گریه کن چون ابر بارانی به چاه / بر حسین تشنه لب در قتلگاه

خاندانت را به غارت می برند / دخترانت را اسارت می برند

گریه بر بی دستی احساس کن / گریه بر طفلان بی عباس کن

باز کن حیدر تو شط اشک را / تا نگیرد با خجالت مشک را  

گریه کن بر آن یتیمانی که شام / با تو می خوردند در اشک مدام

گریه کن چون گریه ابر بهار /  گریه کن بر روی گل های مزار

مثل نوزادان که مادر مرده اند / مثل طفلانی که آتش خورده اند

گریه کن در زیر تابوت روان / گریه کن بر نسترن های جوان

گریه کن زیرا که شبنم فانی است / هر گلی در معرض ویرانی است

ما سر خود را اسیری می بریم / ما جوانی را به پیری می بریم

زخم آن گل در تن من چاک شد / آن بهار مرده در من خاک شد

یاس بوی مهربانی می دهد / عطر دوران جوانی می دهد

یاس در هر جا نوید آشتی است / یاس دامان سپید آشتی است

یاس یک شب را گل ایوان ماست / یاس تنها یک سحر مهمان ماست

 

استاد احمد عزیزی

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 2:34  توسط Hd.S  | 

کلاس ریاضی

این شعر مربوط به دورانی است پر از فشار و دلهوره.

البته کنکور نیست.

و البته من باب دلجویی از استاد ریاضی دانشگاهمان سروده شد.

 ----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

حد تو اعلا ولی میل به تو تا به نهایت/ ما خاک نشینیم از این فاصله ها نیست شکایت

هی دایره را چرخ زدیم باز همان نقطه صفریم / زین قوس گران چون بتوانیم کتانژانت بگیریم

 ----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

با تشکر از دوست و شاعر محترم جناب آقای آگاهی کشه

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 19:9  توسط Hd.S  | 

ارزش زندگی

روزی مرد میانسالی که کنار ساحل ایستاده بود، زندگی خود را به خطر انداخت تا نوجوانی را که در آب افتاده بود و دست و پا می زد، نجات دهد.

نوجوان هنگامی که حالش جا آمد و مطمئن شد زنده خواهد ماند، نفس عمیقی کشید و گفت: دستتان درد نکند که زندگی مرا نجات دادید!

مرد نگاهی به چشمان پسرک انداخت و گفت: قابلی نداره جوون. فقط تو زندگی ثابت کن که زندگیت ارزش نجات یافتن داشت!!
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 0:53  توسط Hd.S  | 

سرفصل

ای فاطمه...تو حیاتت،شهادتت،قبرت،همه و همه افشاگر خط سامریست...!

نوشتند عاقبت با بقض و کینه / به ضرب میخ در بر روی سینه

سزای عاشق حیدر همینه... / سزای عاشق حیدر همینه...

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 23:2  توسط Hd.S  | 

اشتباهی ام

یک چند روی گنبد و یک چند چاهی ام / من آن کبوتر نگران دوراهی ام 

بیرون نمی کند مرا از بهشت لیک / تا اهل این حرم نشدم اشتباهی ام

یک چشم می فروشد و یک چشم می خرد / از دست چشم های تو بین دوراهی ام 

در دادگاه هجر به شاهد نیاز نیست / ثابت شده به خاطر تو بی گناهی ام 

تا طفل اشک آمد و بر دامنم نشست / مهتاب شد به دامن روسیاهی ام  

از دست چشم های تو بین دوراهی ام / محکوم تا همیشه خواهی نخواهی ام 

از پای درس مکتب چشم تو آمدم / این پاره پاره دل خونین گواهی ام    

در چشمه نگاه تو آتش گرفته ام / من روضه خوان تو ام، قتلگاهی ام  

در موج اشک غرق شدم تا بجویمش / در حیرت از تلذی آن بچه ماهی ام    

در چشم من تمام زمین کربلای توست / من هر کجا روم به حضور تو راهی ام   

ای من سر از غلامی تو تاج شاهی ام / ای وای من اگر به غلامی نخواهی ام 

حاج سعید حدادیان
+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 1:18  توسط Hd.S  | 

دلفین

دارم نظرات دوستانم رو در مورد یکی دوتا جونور جمع آوری می کنم.

وقتی اسم دلفین رو میشنوید- اونو می بینید یا در موردش فکر میکنید چه چیزهایی به یادتون میاد؟

چه چیزی در ذهنتون تداعی میشه؟ به نظرتون این موجود چه ویژگی هایی داره؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 20:50  توسط Hd.S  | 

محکمه الهی

یه شب که من حسابی خسته بودم / همین جوری چشامو بسته بودم

سیاهیه چشام یه لحظه سر خورد / یه دفعه مثل مرده ها خوابم برد

تو خواب دیدم محشر کبری شده / محکمه الهی بر پا شده

خدا نشسته مردم از مرد و زن / ردیف ردیف مقابلش واستادن

چرتکه گذاشته و حساب میکنه / به بنده هاش خطاب خطاب میکنه

میگه: چرا اینهمه لج میکنید / راهتونو بیخودی کج میکنید

آیه فرستام که آدم بشید / با دلخوشی کنار هم جمع بشید

دلهای غم گرفته رو شاد کنید / با فکرتون دنیا رو آباد کنید

عقل دادم برید تدبر کنید / نه اینکه جای عقل رو کاه پر کنید

من بهتون چقد ماشاالله گفتم / نیافریده باریک الله گفتم!

من که هواتونو همیشه داشتم / حتی یه لحظه گشنتون نذاشتم!

اما شما بازی نکرده باختید / نشستید و خدای جعلی ساختید

هر کودوم از شما خودش خدا شد / از ما و آیه های ما جدا شد

یه جو زمین و این همه شلوغی؟ / این همه دین و مذهب دروغی؟

حقیقتا شما ها خیلی پستین / خر نباشین گاو رو نمی پرستین

******************************************************

از توی جمع یکی بلند شد ایستاد / بلند بلند هی صلوات فرستاد

از اون قیافه های حق به جانب / هم از خودی شاکی، هم از اجانب

گفت چرا هیچکی روسری سرش نیست؟ / پس چرا هیچکی پیش همسرش نیست؟

چرا زنها اینجوری بد لباسن؟ / مردهای غیرتی کجا پلاسن؟

خدا بهش گفت بتمرگ، حرف نزن / اینجا که فرقی ندارن مرد و زن

یارو کنف شد ولی از رو نرفت / حرف خدا از تو گوشاش تو نرفت

چشاش می چرخه نمیدونم چشه / آهان میخواد یواشکی جیم بشه

دید یکمی سرش شلوغه خدا / یواش یواش شد از جماعت جدا

با شکمی شبیه بشکه نفت / یهو سرش رو پایین انداخت و رفت

غراول ها چند تا بهش ایست دادن / یارو وانستاد، تا جلوش واستادن

فوری درآورد واسشون چک کشید / گفت ببرید وصول کنید خوش باشید

دلم برای حوری ها لک زده / دیر برسم یکی دیگه تک زده

اگه نرم حوریه دلگیر میشه / تو رو خدا بذار برم دیر میشه

غراول حضرت حق دمش گرم / با رشوه خیلی کلون نشد نرم

گوش های یارو رو گرفت تو دستش / کشون کشون برد و یه جایی بستش

رشوه حاجی رو ضمیمه کردن / توی جهنم اونو بیمه کردن

حاجیه داشت بلند بلند غر می زد / داشت روی اعصابها تلنگور میزد

خدا بهش گفت دیگه بس کن حاجی / یه خورده هم حبس نفس کن حاجی

این همه آدم رو معطل نکن / بگیر بشین این همه کل کل نکن

یه عالمه نامه داریم نخونده / تازه هنوز کرات دیگه مونده

نامه تو پر از کارهای زشته / کی به تو گفته جات توی بهشته؟

بهشت جای آدمای باحاله / ولت کنم بری بهشت، محاله !

یادته که چقدر ریا میکردی / بنده های ما رو سیاه میکردی؟

تا یه نفر دورو برت می دیدی / چقدر ولا الضّالّین و می کشیدی؟

این همه که روضه و نوحه خوندی / یه لقمه نون دست کسی رسوندی؟

خیال میکردی ما حواسمون نیست / نظم و نظام هستی کشکی کشکی است؟

هر کاری کردی بچه ها نوشتن / میخوای برو خودت ببین تو زونکن!

خلاصه وقتی یارو فهمید اینه / باز هم درست نمی تونست بشینه

کاسه صبرش یه دفه سر میرفت / تا فرصتی گیر می آورد در میرفت...

*********************************************************

قیامته اینجا عجب جائیه / جون شما خیلی تماشائیه

از یه طرف کلی کشیش آوردن / کشون کشون همّه رو پیش آوردن

گفتم اینها رو که قطار کردن / بیچاره ها مگه چیکار کردن؟

ماموره گفت میگم بهت من الآن / مفسد فی الارض که میگن همینان

اینا بابا بهشت فروشی کردن / بی پدرها خدا رو جوشی کردن

بنام دین حسابی خوردن اینها / کفر خدا رو در آوردن اینها

بد جوری ژاندارکو اینها چزوندن / زنده توی آتیش اونو سوزوندن

روی زمین خدائی پیشه کردن / خون گالیله رو تو شیشه کردن

اگه بهش بگی کلاتو صاف کن / بهت میگه بشین و اعتراف کن!

همیشه در حال نظاره بودن / شما بگو اینها چیکاره بودن؟

**************************************************

خیام اومد، یه بطری هم تو دستش / رفت و یه گوشه ای گرفت نشستش

حاجی بلند شد با صدای محکم / گفت این آقا باید بره جهنم

خدا بهش گفت تو دخالت نکن / به اهل معرفت جسارت نکن

بگو چرا به خون این هلاکی؟ / اینکه نه مدعی داره نه شاکی!

نه گرد و خاک کرده و نه هیاهو/ نه عربده کشیده و نه چاغو

نه مال این نه مال اونو برده / فقط عرق خریده رفته خورده

آدم خوبیه هواشو داشتم / اینجا خودم براش شراب گذاشتم....

***************************************************

یهو شنیدم ایست خبر دار دادن / نشسته ها بلند شدن واستادن

حضرت اسرافیل از اون ور اومد / رفت روی چارپایه چند تا سور زد

دیدم دارن تخت روون میارن / فرشته ها رو دوششون میارن

مونده بودم که این کیه خدایا؟ / تو محشر این کارا چیه الها !

فکر می کنید داخل اون تخت کی بود؟ / الآن میگم یه لحظه، اسمش چی بود؟!

اونکه تو دنیا مثل توپ صدا کرد / همون که این لامپا رو اختراع کرد

همون که کاراش عالی بود اون دیگه / بگید بابا توماس ادیسون دیگه !

خدا بهش گفت دیگه پایین نیا / یه راست برو بهشت پیش انبیا

وقتو طلف نکن توماس زود برو / به هر وسیله ای اگر بود برو

از روی پل نری یه وقت می افتی ! / میگم هوایی ببرند و مفتی

باز حاجی ساکت نتونست بشینه / گفت که مفهوم عدالت اینه؟

توماس ادیسون که مسلمون نبود / این بابا اهل دین و ایمون نبود!

نه روضه رفته بود نه پای منبر / نه شمر می دونست چیه نه خنجر!

یه رکعت هم نماز شب نخونده / با سیممیناش شب رو به صبح رسونده !

حرف های یارو که به اینجا رسید / خدا یه آهی از ته دل کشید

حضرت حق خودش رو جا به جا کرد / یکم به این حاجی نگاه نگاه کرد

از اون نگاهای عاقل اندر / صفیه شو باید بیارن این ور

با اینکه خیلی خیلی هم خسته بود / خطاب به بنده هاش دوباره فرمود:

شما عجب کلّه خرایی هستید / بابا عجب جونورایی هستید

شمر اگه بود، آدلف هیتلر هم بود / خنجر اگر بود، رُولور هم بود !

حیفه که آدم خودشو پیر کنه / و سوزنش فقط یه جا گیر کنه

میگید توماس من مسلمون نبود / اهل نماز و دین و ایمون نبود؟

اولا از کجا میگید این حرفو / در بیارید کلّه زیر برفو

اون منو بهتر از شما شناخته / دلیلشم این چیزایی که ساخته

درسته گفته ام عبادت کنید / نگفته ام به خلق خدمت کنید؟!

توماس نه بمب ساخته نه جنگ کرده / دنیا رو هم کلی قشنگ کرده

من یه چراغ که بیشتر نداشتم / اون هم تو آسمونها کار گذاشتم

توماس تو هر اتاق چراغ روشن کرد / نمی دونید چقدر به من کمک کرد

تو دنیا هیچکی بی چراغ نبوده / یا اگر هم بوده تو باغ نبوده....

خدا برای حاجی آتش افروخت / دروغ چرا، یکم دلم براش سوخت

طفلی تو باورش چه قصرها ساخته / اما به اینجا که رسیده باخته....

**************************************************

یکی میاد یه حاله ای باهاشه / چقدر بهش میاد فرشته باشه

اومد رسید و دست گذاشت رو دوشم / دهانشو آورد کنار گوشم

گفت تو که کلّت پر قرمه سبزیست / وقتی نمی فهمی، بپرسی بد نیست!

اون که نشسته یک مقام والاست / مترجمه، رفیق حق تعالاست

خود خدا نیست نمایندشه / مورد اعتمادشه، بندشه

خدای لم یلد که دیدنی نیست / صداش با این گوشها شنیدنی نیست !

شما زمینی ها همش همینید / اون ور میزی رو خدا میبینید

همین جوری می خواست بلند شه نم نم / گفت که پاشو باید بری جهنم !!!

وقتی دیدم منم گرفتار شدم / داد کشیدم یه دفعه بیدار شدم              

      خلیل جوادی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 1:54  توسط Hd.S  |